Upload

Loading...

من بامدادم سرانجام - شاملو

780 views

Loading...

Loading...

Transcript

The interactive transcript could not be loaded.

Loading...

Loading...

Rating is available when the video has been rented.
This feature is not available right now. Please try again later.
Published on Jul 24, 2013

من بامدادم سرانجام

خسته

بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی از اين فرساينده تر نيست،

که پيش از آن که باره برانگيزی

آگاهی

که سايه ی عظيم کرکسی گشوده بال

بر سراسر ميدان گذشته است:

تقدير از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است

و تو را

از شکست و مرگ

گريز

نيست.

من بامدادم

شهروندی با اندام و هوشی متوسط.

نسبم با يک حلقه به آوارگان کابل می پيوندد.

نام کوچک ام عربی ست

نام قبيله يی ام ترکی

کنيت ام پارسی.

نام قبيله يی ام شرمسار تاريخ است

و نام کوچک ام را دوست نمی دارم

تنها هنگامی که توام آواز می دهی

اين نام زيباترين کلام جهان است

و آن صدا غمناک ترين آواز استمداد.

در شب سنگين برفی بی امان

بدين رباط فرودآمدم

هم از نخست پيرانه خسته.

در خانه يی دل گير انتظار مرا می کشيدند

کنار سقاخانه ی آينه

نزديک خانقاه درويشان

بدين سبب است شايد

که سايه ی ابليس را

هم از اول

همواره در کمين خود يافته ام.

در پنج سالگي هنوز از ضربه ی ناباور ميلاد خويش پريشان بودم

و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی باليدم

بی ريشه

بر خاکی شور

در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرين رشته ی نخل هابرحاشيه ی آخرين خشک رود.

در پنج سالگي

باديه بر کف

در ريگ زار عريان به دنبال نقش سراب می دويدم

پيشاپيش خواهرم که هنوز

با جذبه ی کهربايی مرد

بيگانه بود.

نخستين بار که در برابر چشمانم هابيل مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله بودم.

و تشريفات سخت درخور بود:

صف سربازان بود با آرايش خاموش پيادگان سرد شطرنج،

و شکوه پرچم رنگين رقص

و داردار شيپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل

تا هابيل از شنيدن زاری خويش زردرويی نبرد.

بامدادم من

خسته از باخويش جنگيدن

خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب

خسته ی کوير و تازيانه و تحميل

خسته ی خجلت ازخود بردن هابيل.

ديری است تا دم برنياورده ام اما اکنون

هنگام آن است که از جگر فريادی برآرم

که سرانجام اينک شيطان که بر من دست می گشايد.

صف پيادگان سرد آراسته است

و پرچم

با هيبت رنگين

برافراشته.

تشريفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی

راست درخور انسانی که برآن اند

تا هم چون فتيله ی پردود شمعی بی بها

به مقراضش بچينند.

در برابر صف سردم واداشته اند

و دهان بند زردوز آماده است

بر سينی حلبی

کنار دسته ای ريحان و پيازی مشت کوب.

آنک نشمه ی نايب که پيش می آيد عريان

با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

وينک رپ رپه ی طبل:

تشريفات آغازمی شود.

هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پايان تف کنم.

من بامداد نخستين و آخرينم

هابيلم من

بر سکوی تحقير

شرف کيهانم من

تازيانه خورده ی خويش

که آتش سياه اندوهم

دوزخ را از بضاعت ناچيزش شرمسار می کند.

Loading...

Advertisement
When autoplay is enabled, a suggested video will automatically play next.

Up next


to add this to Watch Later

Add to

Loading playlists...