هایده، هما میرافشار و فریدون حافظی
میان جمعی دل من، از چه تنهایی؟
دیوانگی های تو هم شد تماشایی
گرفته کار من و تو رنگ رسوایی
به کجا بری ام؟ شکسته بال و پر من
چه کند شررت به مشت خاکستر من
عمری ای دل اسیر غم ها بودی
شمع جمع و همیشه تنها بودی
مگو دگر تو دلا حکایتی ز وفا
بگذر ز آرزویی که دگر هرگز ثمر ندارد
چه کنم که ناله های شب مستی هم اثر ندارد
به پای ما بند بلا نهاده هستی
بود پناه من و تو سکوت و مستی
مکش به صحرای جنون مرا تو ای دل
به کجا بری ام؟ شکسته بال و پر من
چه کند شررت به مشت خاکستر من
عمری ای دل اسیر غم ها بودی
شمع جمع و همیشه تنها بودی
از منه دیوانه چه خواهی؟
Khahesh mikonam soroosh jon...you are welcome
martikkeh 1 year ago