در استوانه ای از شیشه بر پای شدم
دست ها گشاده ودر چرخ
از ذهن ستون و خشت ها گریخته
ریخته ام روی حریر
با راز داری ریشه های گیاه
آتش و طلای مذاب
در فاصله براده تاریکی روی ماه
تا لحظه تنفس گل
شدن برهنه حوا
درختان مرا در خواب می بینند
افرای نابالغ
توت پیر
سپیدار افتاده
آوازشان نام ناشنیده
آوار تقدس کلمات
گوش کن این گردوست
این زیتون
این مدینه
آن مداین تن
از
کتاب
خواهران این تابستان
چاپ دوم
صفحه شصت و نه
آواز فصل آخر افشین
Link to this comment:
All Comments (0)