این گوشه ی دنیا
.
.
.
کودکی بودم
آسوده
هنوز در پنداری دور...
روشن، آنروز هاکه دور بودند از
تلاطم و طغیان.
آنروز ها که
خنده از ته دل بود.
و گریه هم.
.
.
.
روشنفکر ،
آنروزها،
کسی بود که حرفش
پیامی بود
در خور اعتماد.
.
.
.
شاعر ،
کسی بود
که احساست را
ناز میکرد،
در تداوم پیوند...
.
.
.
آنروزها...
دنیا اندازه ی کف دست بود.
آنروزها...
تمام اسباب بازیها،
ساده بودند و بی دروغ.
.
.
.
آنروزها،
پدر زندان نمیرفت
چون مهربان بود.
آنروزها،
مادر را در خیابان کسی کتک نمیزد
چون زیبا بود
.
.
.
آنروزها،
فریدون،
برادر فروغ بود.
.
.
.
آنروزها،
صابون داروگر بود
و بوی دست تمامی مردم شهر،
.
.
.
آنروزها،
آسمان همه جا همین رنگ بود.
آبی،
با ابر های پراکنده.
Link to this comment:
All Comments (0)