Loading...
Uploaded by lukina286 on May 12, 2011
زن گفت: دخترم با من توی این آشغالها می گشت. به من گفت مامان دیگه خسته شدم از این زندگی.. دم غروب بود بهش گفتم میرم دارو بگیرم، دو سه قدم دور نشده بودم که دیدم پشت سرم چیزی زبانه می کشه. برگشتم دیدم دخترم داره می سوزه
News & Politics
Standard YouTube License
Load more suggestions
Link to this comment:
All Comments (1)