دهانت را میبویم مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست
و عشق را کنار تیرک راه آهن تازیانه میکوبند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست
و در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست
آنک قصابانند بر گذز گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر لبها
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
Link to this comment:
All Comments (5)