این ترانه ، دلنوشته ای است از دانشجویی زندانی به مناسبت 16 آذر روز دانشجو
بقچه خاطراتمون سفره خالی از نونه
به غیر جون آدما، هرچیزی نرخش گرونه
قصه هامون همش شده، حسرت روزای قدیم
چی شد خدا که یک دفه توی جهنم افتادیم
با همه نفتی که داریم چرا هنوز سردمونه
تموم روزای خدا، انگاری که زمستونه
درخت سبز جنگلا زخمی داس و تبره
خدا هم انگار خوابیده از همه جا بیخبره
....
شهر سیاه قصه مون مردمش انگار خوابیدن
تو کوچه و خیابوناش غبار وحشت پاشیدن
هنوز تو دشت و جنگلا کلاغا قارقار میکنن
عاشقای این وطن و بدجوری بر دار میکنن
ذلت و سر سپردگی میگن مشیت خداست
فقط غم و غصه و درد، نصیب و قسمت شماست
خدا میخواد گشنه باشین فقیر و درمونده باشین
اسیر و بدبخت و ضعیف، از همه جا رونده باشین
......
غصه نخور همین روزا، نغمه آزادی میاد
تو کوچه و خیابونا هلهله و شادی میاد
دست من و تو باید این پردهها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
ابر سیاه رفتنیه، خورشید دوباره در میاد
قفل قفسها میشکنه از عاشقا خبر میاد
یادت باشه دستای من گرمی دستاتو میخواد
بغض شکسته تو گلو، طنین فریادو میخواد
--------------------------------
کاری از کمپین صندلی خالی
Link to this comment:
All Comments (0)