ناظری - یادگار دوست ... کلام مولوی - بخش دوم
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آن چه از غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم ! چونی؟
و ای آرزوی هر دو جهانم! چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم،بر آن فغانم میسوخت
خاموش کردم، چو خاموشانم میسوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم میسوخت
من درد تورا زدست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
که آن درد به صد هزار درمان ندهم
All Comments