پرنده پر نميزنه
تو كوچه هاي بيكسي
نقش يه خرگوشه رو ماه
يا لكه ي دلواپسي ؟
من از خودم بدم مياد
وقتي كه واژه پرپره
وقتي ستاره خوابه و
ماه آبروشو ميبره
دلشوره ، دلتنگي ، سكوت
اين شب كه ماه هم يخزده
هاشور بارون خورده و
حتي خدا هم يخزده
تا انجماد خاطره
يك خواب كوتاه بسمه
يا پشت پلكهاي سحر
آفتاب اگر زد بسمه
تا با تو همبازي بشن
ذرات نور و بچه ها
پروانه ها دوره ت كنند،
دورت بگردن كوچه ها ...
اينجا ، زمين گرده هنوز
تا آسمونو ميشه ديد
تا پر زدن ، يك دست باز
ميشه پرنده شد، پريد
مايش يه كم حس كردنه
حسي كه سيال هوا
رغبت كنه
از پر پر انديشه ها
صحبت كنه
حسي كه مثل تر شدن
زير يه قطره شبنمه
يا مثل آلبالوي كال
يكروز ابري، خوردنه ...
شعر ، موزیک و اجرای زنده،
فرداد شکوهی رازی
Link to this comment:
All Comments (0)