یه روز تابستون، هوا داغ داغ بود...هوس بستنی کردم...هشت سالم بود...رفتم تو یه بستنی فروشی...یه بستنی خوردم...به یارو بستنی فروشه گفتم: پول ندارم...یارو بر بر نیگام کرد...بعدش بردم تو پستو، حالا نزن، کی بزن...انقزه زد که یه هفته خون میرفتم بیرون...بعدش خیلی رفتم سراغش، اما پیداش نکردم...امشب میخوام پیداش کنم...امشب میخوام پیداش کنم
Link to this comment:
All Comments (0)