دلبا ختم از انتهای اعتبار م جان د ا دم از منتهای عشقم مر د م و از انتظار بی حدم چشمانم باز بود آ ن فر یب.......آ ن فریب خورده ا م که تر ا ر ا ز د ا ر فکر کر د م چطور آ نر ا فر اموش کنم و یک داستان پند ا ر مش به من به د قت منگر من آ ن نا مر اد دلی هستم که به اندیشه ی یک بی ز بان بر با دش کر دی چطور آنرا فراموش کنم و چون داستانی پندارمش برباد مکن این پاره ها را این ها مزاری کسیست خدا را ذره ی رحم کن و نشان کسی فکر ش کن چطور آنرا فراموش کرده داستانی پندارمش ای سوزاننده ای آتش بر پا دارنده ی دلم چیزی ر ا که تو تباه کردی بفکر اینکه آشیان من است آ ن جا یگاه و نشیمن تو بود چطور آنرا فراموش کنم و د استانی پندار مش آنکه فریب خورده ام و ترا راز دار پنداشتم ترا راز دار پنداشتم ترا راز دار پنداشتم