این سایت متعلق به تمام فرزندان با
FarzandaneBaba's Channel
 
 
Hello, you either have JavaScript turned off or an old version of Adobe's Flash Player. Get the latest Flash player.
Baba Mazari - Part 5
Baba Mazari - Part 4
Baba Mazari - Part 3
 
 
FarzandaneBaba
Profile
 
Name:
Farzandane Baba
Channel Views:
1,584
Age:
22
Joined:
March 18, 2008
Last Sign In:
5 months ago
Videos Watched:
311
Subscribers:
10
درود فرزندان بابه در هر جای این خاک پهناور

ای سایت متعلق به تو هست به من هست به ماها هست

بیاین از حرفهای رکیک که در شان فرزندان بابه نیست دست بر داریم

با تشکر از همه فرزندان بابه
About Me:
 
نویسنده : اسد بودا


* «اين پيالة عهدِ جديد است در خونِ من »

"عيسي مسيح"

* «از خدا خواستم خونم در كنار شما بريزد»

مزاري

مزاري، رستاخيزِ جاودانِ عدالت است و ساليادش صحراي محشرِي كه ما را به دادگاه تاريخ فرا مي‌خواند؛ براي عدالت‌خواهانِ افغانستان، روزهاي پاياني سال، روزهاي تجديد ميثاق با خونِ مزاري است و مردم ما در سراسرِ جهان صدايِ عدالت‌خواهانة مزاري و شهداي مقاومتِ غرب كابل را فرياد مي‌كشند. به رغم برخي حاشيه‌ها، فرصت‌طلبي‌ها، سوء استفاده‌ها و نگاه‌هاي سياسي‌ـ‌‌ابزاري كه در جهانِ انساني رايج و معمول و حتي اجتناب‌ناپذير است، در اين امر نمي‌توان ترديد كرد كه اكنون مزاري به "خواستِ‌عمومي" و تنها صدايي "اعتراضي"، "انتقادي" و "اشتراكيِ" بدل شده كه با او مي‌توان وضعيتِ غيرعادلانة موجود را نقد كرد، حتي كساني چون "احمدضيا مسعود" و "يونس‌قانوني" و "عبدالرسول‌سياف" و... كه ديروز دشمنانِ سرسخت و كينه‌توز مزاري بودند اكنون نا گزيرند در پيشگاه تاريخ در برابر عظمت و پاكي مزاري اعتراف نموده و از او به عنوان يگانه "شهيدِ راه عدالت" ياد نمايند. امسال تقريبا در تمامي قاره‏ه هاي زمين مردم ما سالياد شهيد مزاري را گرامي داشتند، از افغانستان و ايران و پاكستان تا اروپا و آمريكا و استراليا، هركسي به اندازة توان خويش تلاش كرد با پيشواي "جنبشِ عدالت‏خواهيِ افغانستان" تجديد عهد نموده و "آرا" و افكار و آرمانِ عدالت‏خواهانة مزاري را بسط و گسترش دهند. براساسِ گزارشِ تصويريِ كه "رضا كاتب" از مراسم كابل تهيه كرده است، نوجوانان براي پاسداشتِ عدالت "سرود " خواندند. همچنين طبق اين گزارش يكي از معلولينِ دوران مقاومتِ غرب كابل پس از سيزده‌سال رنج جسمي و روحي، احساسش را نسبت به مزاري اين گونه بيان مي‌كند: «پاهايم را در جنگ‌هاي غرب كابل از دست دادم. اما اگر دو پاي ديگر هم مي‌داشتم، باز هم آن‌ها را به "بابه‌مزاري" تقديم مي‌كردم»، اگر در اين احساس تامل نماييم كه نه بيانِ سياسي، بلكه يك احساس صادقانه است، به روشني در مي‌يابيم كه "عشقِ‌" مردم نسبت به مزاري بسيار عميق‌تر از آن است كه در تخيل ما بگنجد؛ مزاري، تلاقي "عشق و عدالت" است. در وضعيتِ كنوني كه ديوار اخلاق كاملا ويران شده است، هنوز عشقِ مزاري مي‌تواند مبناي "آرمان عدالت‌خواهانه" قرار گيرد كه "آرزوهاي‌‌اخلاقي" و "انساني" ما را جهت بخشد.


من اما امسال، سالياد مزاري را در سكوت و خاموشي گذراندم و سعي كردم با پناه بردن به "تاكستانِ‌ رستگاري سكوت"، "ياد" مزاري را در خاموشي و بي‌زباني به شكل عارفانه تجربه نمايم. دليل اين سكوت آن بود كه حس مي‏كنم سخن گفتن در بارة مزاري و شهدايِ مقاومتِ غرب كابل كار آسان نيست. ترجمة خون به واژه‌ها امر ممتنع و محال است. خون، كلام زنده است و برگرداندن آن به "زبانِ‌هبوط" كه مغاكِ پرنشدني ميان "زبان" و "حقيقت" فاصله ايجاد كرده است، علاوه بر آن‌كه ما را از حقيقت دور مي‌كند، مسئوليتِ اخلاقي و انساني دارد و بنا بر اين مي‌بايست هنگام سخن‌گفتن حيثيتِ اخلاقيِ "خون" و "بيان" را كه هردو "مقدس"‌ـ‌اند، لحاظ كرد. ما حق نداريم در بارة مزاري سخن بي‌معنا بگوييم، مزاري پاسخي به تمامي بي‌عدالتي‌ها، نسل‌كشي‌ها و كله‌منارشدن‌ها است؛ كليشه‌سازي مزاري و تبليغاتي‌كردن آرمان او، خيانت به جنبشِ عدالت‌خواهي است و ما را در صفِ خاينان قرار مي‌دهد.كليشه‌سازي‌ها، يادآوري نيست، فراموشي، ظلم مضاعف و كشتنِ نام مزاري در قربان‌گاه واژه‌هاي فاقد پيام است. به جاي آن‌كه از مزاري كليشه‌هاي براي ارضايِ لذتِ حس تكرار بسازيم و يا آرمانِ انساني او را در مذهب و قوم و قبيله فرو بكاهيم، بهتر است سكوت نماييم، زيرا در عالم سكوت به جاي آن‌كه بگوييم:«مزاري» و بدين طريق مزاري را به تجربة مكرر و بي‌معناي زباني تبديل كنيم، حقيقتِ او را با احساس درك مي‌كنيم، با يك نوع شهود بي‌واسطه‌اي كه ميان ما و مزاري پيوندِ وجودي و "انتولوژيك" بر قرار مي‌سازد. يعني زبان ما خاموش است، ولي قلب ما مزاري را درك مي‌كند و در عشقِ او مي‌تپد. مزاري، بيش از آن‌كه گفتني باشد "حس‌كردني" و "فهم‌شدني" است، نبايد رابطه با مزاري را صرفا در "ميانجي‌گري" زبان محدود كرد. بايد "ديوانه" شد، "عارف" شد، "عاشق" شد و در خلسة عارفانه‌ـ‌عاشقانه، حقيقتِ او را مجنون‌وار شهود كرد. براي اينكه حقيقتِ سخنم را در يابيد، يك بار سعي كنيد مزاري را بي‌كلام، بي‌آن‌كه حتي نامش را ببريد، حس كنيد، و خواهيد فهميد كه چقدر زنده و جاودان است و چگونه ديوانه‌مان مي‌كند و جان و روح ما را به آتش مي‌كشد. همان‌گونه كه واژه‌ي "باران" يا "گل‌سرخ"حجاب است، حقيقتِ باران وگل‌سرخ را مستور مي‌سازد و نمي‌توانيم از طريق اين واژه‌ها طراوتِ باران را دريابيم و ظرافتِ غير قابل توصيفِ گل‌سرخ را، كلام نيز ميان ما و مزاري "فراق" ايجاد مي‌كند، «فراق هست، زيرا كلام هست».كسي‌كه نتواند مزاري را در بي‌كلامي حس كند، در واژه‌هاي زباني هرگز او را حس نخواهد كرد، كسي‌كه نتواند مزاري را در "سكوت" دريابد، در صدا هرگز در نمي‌يابد. كسي كه قلبش نسبت به مزاري بي‌اعتنا است، گوش و زبان و فكر او نيز بي‌اعتنا خواهد بود. يهوداها، مزاري، اين "مسيحِ مصلوب" را نمي‌فهمند و هرگز نخواهند فهميد. يهوداها، به مزاري خيانت خواهند كرد. آن "مردِ بيگانه" كه نمي‌دانم كه بود و از كجا! و فقط همين قدر مي‌دانم كه تنها آشناي من است و اكنون در "كوهسارِ ‌روح" مزاري را در سكوت تجربه مي‌كند، درست مي‌گفت كه در عصرِ غوغا و شعار و آشوب كه عصر كوتوله‌ها است، سخن بي‌معنا مي‌شود. گوش‌هاي بي‌اشتهايي كوتوله‌هاي "عصركوتولگي" تحمل شنيدن كلام را ندارند و حقيقتِ مزاري را در نمي‌يابند؛ در چنين وضعيتي سكوت را بايد هنرمندانه‌ترين نوعي "بيان" دانست و "ما بايد آن قدر هنرمند باشيم كه با سكوتِ خويش سخن بگوييم، زيرا تنها با سكوت است كه مي‌توان گويا بود".
Country:
United States
Occupation:
كاش همچون "مردبيگانه" آن‌قدر هنرمند مي‌بودم كه در عصر بي‌اشتهايي گوش‌ها حقيقت را در "تاكستانِ
Companies:
رستگاريِ سكوت" شهود نمايم، كاش مي‌توانستم در "كوهسارِ روح"، مزاري و سكوتِ صدسالة تاريخم
Schools:
را از زبان خاموش سكوت بشنوم، اما نه، من آن قدر هنرمند نيستيم كه با سكوت گويا باشم، تنها
Hobbies:
مردِبيگانه" است كه با سكوتِ خويش، باطن عصر بي‌معنايي را كه عصر كوتوله‌شدن انسان است، به نمايش مي‌گذارد؛ نه، من هنوز به "هنرِ‌سكوت" كه "هنرِ كشف‌ِ حقيقت است" دست نيافته‌ام، بايد در مكتب "مردبيگانه" سال‌ها تعليم نمايم، تا زبان سكوت را بفهمم، مخصوصا سكوتِ صدساله‌ي را كه هيولا بر شهرهايم فرمان رانده است، صداها را بلعيده است و واژه‌ها را. من امشب دلتنگم و مي‌خواهم هم‌صدا با عدالت‌خواهان كشورم از "مزاري" بگويم. دلم مي‌خواهد در بارة مزاري ياد داشتي بنويسم و يا دست‌كم در پيشگاه او عاشقانه به نماز بايستم و غم‌هاي زمانه‌ام را با او بگويم. اما سخني تازه‌اي در ذهنم نمي‌رسد. بايد اعتراف كنم كه سخني تازه‌ي ندارم، هيچ سخني تازه‌تر از خود "مزاري" نيست، و هيچ "كلامي" زنده‌تر از او نخواهد بود و هيچ نگاهي با شكوه‌تر‌ و خيره‌كننده‌تر از نگاهي او كه امشب اين چنين مست و ديوانه ام كرده است، وجود ندارد؛ مزاري، براي مردم ما اولين و آخرين «بيانِ‌حكيم» است. تاريخ ما، كلام ناگفته است و مزاري تنها «كلامِ‌ناطق» كه تاريخ ما را باز مي‌گويد. امشب اين كلام ناطق در من به سخن آمده، و سكوت و انزوايم را در هم مي‌شكند. شايد بتوانم با به صليب‌كشيدنِ خويش در ميخ‌كلمات، با اين مسيحِ مصلوب‌تاريخ در اين عشاء رباني گفت‌ـ‌وـ‌گو نمايم. يك حسِ عرفاني مسيحايي اندك اندك در وجودم بال مي‌گستراند: حس "كلمه‌شدن". امشب شبِ عروجِ مزاري به "سراي‌ملكوت" است، به ملكوتِ خدا، به ملكوتِ دل‌هاي هزران انسانِ مشتاق و عاشق و شوريده. امشب عشق مزاري در دلم شعله‌ مي‌كشد و مثل تمامي عاشقانِ او دلتنگِ مزاري هستم. امشب مجنونم، مجنونِ مجنون، دلتنگِ سال‌هايي كه "بابه"، اين «كلامِ ناطقِ الهي» در غربِ كابل در برابر تاريخ ايستاده بود؛ مي‌خواهم "مشقِ‌نام مزاري" كنم كه اكنون به يك "خاطرة‌ازلي" مبدل شده است، بدون مزاري نمي‌توان خويشتن را به خاطر آورد و يا در بارة گذشته و آينده انديشيد. نمي‌دانم از كجا آغاز كنم؛ به من حق بدهيد، زيرا وقتي انسان در برابر يك متنِ بي‌آغاز و بي‌پايان قرار مي‌گيرد، نمي‌داند روايت را از كجا آغاز كند. در اين جا فقط مسئلة اختتام نيست كه روايت‌گران و روايت‌شناسان را در گيجي فرو مي‌برد، مسئلة آغاز نيز هست، مسئله‌ي تاويل نيست، مسئله روايت نيز هست، مسئله دريافت نيست، با مسئله صورت‌بندي نيز مواجه هستيم. مزاري، كلام جاودان تاريخ است، "حكمتِ‌خالده"؛ مزاري "كلمه" است، مسيحِ مصلوبِ كه «در او حيات بود و حيات نور انسان بود. و نور در تاريكي مي‌درخشد و تاريكي آن را در نيافت... او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد.(يوحنا، ۱: ۴، ۵)» آري! دوستان نمي‌دانم از كجا بگويم، مزاري متني است كه مي‌توان بي‌نهايت تاويل كرد. مزاري، قصة دلتنگي است، و در عين حال قصة شادي نيز هست، مزاري، زخم تاريخي و همچنين شفاي زخم‌تاريخي نيز هست.
Movies:
با کنار رفتن حزب اسلامی و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب کابل در محاصره کامل قرار گرفت. «رهبر شهيد» تلاش بسيار نمود تا با يکی از دو طرف به توافق برسد. تلاش ها در راستای توافق با دولت و پيشنهاد دفاع مشترک بی نتيجه بود. در آخرين روزهای مقاومت غرب کابل، نيروهای دولتی حملات بسيار شديدی را از مناطق مختلف بالای غرب کابل از زمين و هوا آغاز کردند. در اين جنگ ها بر خلاف گذشته از يکسو حزب وحدت در محاصره و تمام راه های اکمالاتش را از دست داده بود و از سوی ديگر در برابر حملات دولت تنها دفاع می کرد. حزب اسلامی کاملا از خطوط اول عقب نشينی کرده بود و نيروهای جنبش نيز کارآيی سابق خود را نداشتند. سرانجام با وجود تلاش های مداوم سياسی و مقاومت بی نظير نظامی، حزب وحدت اسلامی در غرب کابل شکست خورد و «رهبر شهيد» در ۲۲ حوت ۱۳۷۳ در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد. شهادت مزاری جامعه هزاره را تکان داد. طالبان تلاش نمود تا از پذيرش مسووليت شهادت «رهبر شهيد» شانه خالی کنند و شهادت او را بيشتر يک سانحه هوايی وانمود سازند. باری، عاقبت مزاری در ۲۲ حوت ۱۳۷۳شهيد شد. مقاومت غرب کابل شکست خورد. هزاره ها در پايان يک صد سالگی مقاومت خويش بزرگ ترين رهبر تاريخ معاصرشان را از دست دادند. اما مزاری از غزنه تا باميان، از باميان تا بلخ، از ميان دره ها و کوه های سر به فلک کشيده هزارستان با تنی پاره پاره، با چهره ای سرخ، زمستان سفيد مردمش را خونين تن کرد تا عدالتخواهی را به دروازه هر خانه قومش ببرد و در زمستان انسانيت و عدالت و در عصر طالبان ستم و دولتمردان جنايت، عدالتخواهی را هميشگی سازد و حقانيت مقاومت برای حق را شهادت دهد. مزاری با خون سرخش عدالت را به گستردگی وطنش به ياد ها داد و در زندگی اش از حق هر شهروند وطنش گفت و با شهادتش درستی اين باور خويش را ثبت تاريخ کرد. سرانجام در آغاز فصل لاله های سرخ ترکستان، در بهار ۱۳۷۴، مزار مزاری اش را به آغوش کشيد، عبدالعلی، فرزند پرشور و دليرش را که برای هميشه بابه مزاری مردم شده بود. روحش شاد، راهش پر رهرو و آرمان های انسانی اش جاودانه باد
Music:
دلم مي‌خواهد از يك چيز ساده و در عين حال پيچيده و دشوارياب شروع كنم: "نقاشيِ علي بابا اورنگ"، آن هم نه در بارة تماميِ اين نقاشي، بلكه فقط در بارة «چشمانِ‌آبي مزاري» كه تنها يك "اورنگِ‌ عاشق" مي‌تواند چشمانِ مزاري را به اين خوبي نقاشي كند. مي‌خواهم در «چشمانِ آبيِ مزاري» خيره شوم و اين شب تاريك و هولناك را در روشنيِ نور فروزانِ «چشمانِ‌آبي مزاري»، در عشق و مستي به سر كنم. امشب از شرابِ سكرانگيز اين چشمان مي‌نوشم تا مستِ حقيقت شوم، همان‌گونه كه «اورنگ» مستِ حقيقت شد و چشمانِ مزاري را تا اين حد زنده به تصوير كشيد. در اين‌جا با يك مسئله‌ي "كانتي" رو به‌رو هستيم؛ كلام، قادر نيست، اين چشمان زيبا را توصيف كند، فقط حس زيبايي‌شناختيِ يك هنرمند، آن هم نه هر هنرمندي، بلكه "اورنگِ‌عاشق" است كه چشمانِ مزاري را اين قدر زبيا و "استعلايي" به تصوير مي‌كشد؛ زيبايي، امر گفتني نيست، زبيايي مفهوم نيست، تا با زبان توصيفش كنيم، زيبايي را بايد حس كرد، همان‌گونه كه "اورنگ" زيبايي اين چشمان را حس كرده است و سپس مست و ديوانه‌وار با تركيب بي‌شمار رنگ، آن را به زبان تصوير بيان كرده است؛ اورنگ، از همان قديم عاشق مزاري بود، يك‌بار مليون‌ها نقطه را با هم تركيب كرد و پرتره‌ي مزاري را ترسيم نمود؛ اين بار اما يك عشق آبي به سراغ اورنگ آمده؛ عشق آبيِ چشمان مزاري؛ عشقي كه امشب مرا نيز ديوانه كرده است، امشب من نيز اورنگِ عاشق شده‌ام، به چشمان مزاري نگاه مي‌كنم؛ چشمانِ مزاري زيبا است، بادامي، گسترده و پهن، همچون نيلوفركبود، چشمان مزاري تابان است، همچون نور خدا. امشب از پيالة عهدِ جديد نوشيده‌ام، از پياله‌ي خون مسيح، يك حس اورنگ‌شدن به سراغم آمده تا "جنونِ‌نصير" را در اين چشمان تجربه كنم. اكنون اين تصوير در برابر من است؛ به چشمان درخشنده و پرفروغي مزاري خيره‌شده‌ام كه تاريخ انسان را ورق مي‌زند و مرا وا مي‌دارد در اين خلوتِ شبانه‌ام در پيشگاه اين چشمان به نماز بايستم. نمي‌شود از ساحل بي‌انتهايي اين چشمان، بدون "تكبيره‌الاحرام" عبور كرد؛ در افق اين چشمان، چشم‌انداز به وسعتِ تاريخ انسان گشوده مي‌شود؛ اين چشمان آية مقدس است كه در آن فروغ "حقيقت" مي‌درخشد. شكوه اين نگاه برايم هميشه ديدني بود و امشب در نقاشي اورنگ بسيار ديدني‌تر شده است؛ اين چشمانِ آبي همان "رودِ‌نيل" است كه "تابوتِ عهد" موسي را در دستانِ امواج مهربانش دارد. نخستين‌بار در اين چشمان "خيمة‌اجتماع" برپا شد و در آن مردم با "خدا" سخن گفتند و در خدا نام يافتند. اين چشمان، همان صحراي سينا است و من آواره‌تر از "موسي" در اين شبِ تاريك بيابان‌ها را به دنبال "آتشِ حقيقت" در مي‌نوردم، تا همچون "پرومتئوسِ شهيد" آن را از "خدايان" بربايم و به انسان‌ها آيات مقدس و آتشينِ "طغيان" را تعليم دهم؛ شرارِ اين چشمان، شرارِ "عشق" است و اكنون كه خودم را در افق ديد اين چشمان احساس مي‌كنم "تماميِ جهان از آن من است". من يك گناهكار بودم، يك مجرم مادرزاد، جرمي خاصي نداشتم، من به خاطرِ «بودنم» مجرم بودم؛ نخستين‌بار "بابه" در آب زلال اين چشمان "غسل‌ِ تعميدم" داد، «تطهير» شدم و به حيث يك انسان «تقدس» يافتم و پله‌هاي وجود را تا مرتبة «ولقد خلقناالانسان في‌احسنِ تقويم» پشتِِ سر گذاشتم. نخستين كسي كه گناه بودنم را در يافت "مزاري" بود، در چشم‌انداز اين چشمانِ بود كه در يافتم: «موجوديتِ ما در خطر است، هستيِ ما در خطر است!» اين هستيِ گناهكار امشب در اقيانوس آبي چشمان او تقديس مي‌شود، به تقدس دست مي‌يابد. اين چشمان آبي كه امشب لبريز از حقيقتم كرده است، همان چشمان موسي است كه خدا به او گفته بود: « نزدِ قوم برو و ايشان را امروز و فردا تقديس نما.(سفرِخروج، ۱۹: ۱۱)» اين چشمانِ آبي تداعي‌گر همان چشمانِ آبي مسيح است كه در كوه جل‌جتا در غروبِ خونين طوفان بر پا كرد تا زشتي‌ها و پليدي‌هاي روح را تطهير نمايد. نگريستن به اين چشمان دشوار است، من از اين چشمان خجالت مي‌كشم و نگاه بلند و سرشار از اعتمادش تحقيرم مي‌كند
Books:
يادم مي‌آيد در شامگاه غروب اين نگاه، "بلاي‌تاريكي" شهر كابل را فراگرفت و غربِ كابل در غبارِ دود و تاريكي خاكستر شد و اكنون "خرابه‌هاي خاطره" و "شهرِ شهيد افشار" بر آن روزهاي تاريك شهادت مي‌دهند. طلوع و غروب خورشيد اين نگاه، تقدير ما را رقم مي‌زند، نمي‌شود از افق آبي اين چشمان دور شد، نمي‌شود بي‌لبخندِ نگاه مزاري زيست؛ امشبِ كشتيِ تخيلم در امواج خيزان و خروشان "چشمانِ آبي مزاري" بادبان بر افراشته است و حلقة باريك و نامرئي اين چشمانِ بادامي مرا به دنياي متافيزيك مي‌برد، به خلسه و رهايي مطلق تا اورنگ‌تر از "علي‌بابا اورنگ" در آن مستي ايمان را تجربه كنم. خطوط ناپيداي اين چشمان شرقي، "اشراق‌حقيقت" و "حقيقتِ‌اشراق" است كه مرا به ساحل اميد و رهايي مي‌رساند، به آن‌جا كه "نجات و رستگاري" است و آوارگي‌ قوم بيايان‌گرد اين "موساي خراسان" به پايان مي‌رسد. آيا اين رنگِ آبي دريا است يا آسمان؟ مي‌تواند هردو باشد؛ زمين و آسمان را مي‌توان در آن خلاصه كرد. مي‌توان پرنده بود و در آسمانِ آبي بي‌كران اين چشمان پرواز كرد و يا ماهي شد و درياي "آبي‌ِ‌ايمان" شنا كرد. "چشمانِ مزاري آية هستندگي ما است"؛ تمامي هستي را مي‌توان در نگاه او خلاصه كرد. اين چشمان، جشمة جوشان هستي است و در اين نگاهي دوخته به اُفق‌هاي دور، دوخته به سه جهت، يعني آينده، اكنون و گذشته، آيات "نجات" را تلاوت كرد. آي مردم! "آواز شادماني سردهيد، آي! مردم در پيشگاه اين چشمان نماز بريد"، اين چشمان "وعدة رهايي" است؛ آيات "عهد" است كه "خون خدا" با مردم بست: «از خدا خواستم خونم در كنار شما بريزد.» آري خونش را در كنار ما ريخت « اين است خونِ عهدي كه خدا با شما قرار داد. به حسبِ شريعت تقريبا همه‌چيز با خون طاهر مي‌شود.(عبرانيان، ۹: ۲۱، ۲۲)» خونش ايمان شد، دوستي شد و به صد سال سردرگمي و بي‌زباني "بابِلي" قوم گناهكار "هزاره" پايان داد، محراب شد، حقيقت شد، افشارشد، غربِ كابل شد، ارزگان شد، مزارشد، يكه‌ولنگ و باميان شد، صادق سياه شد، همه شد. امشب در دشتِ پهناور اين چشمان "زاوُل" گمشده‌ام را پيدا مي‌كنم، سرزمين‌هاي مغصوبم را، اكنون و گذشته و آينده‌ام را. امشب مستِ شرابِ اين چشمانم. لعنت بر آن كسي كه شادي اين نگاه را نمي‌يابد و نفرين بر آن كسي كه رنج و اندوه اين نگاه را نمي‌فهمد. اين نگاه، لطف و خشم را همزمان در خود دارد، در آرامش اين نگاه مي‌توان پناه برد، اما بترسيد از آن روزي كه اين درياي زلال و آبي طغيان كند. امشب دلم آواز شادماني سرداده است، سرودِ ر رهايي و رستگاري؛ در پناه لبخند اين چشمان جهان را به هيچ گرفته‌ام. چرا مستِ اين چشمان نباشم؟ اين چشمان مرا به دنياي «فيض‌محمدكاتب» مي‌برد و چرا ديوانه نباشم وقتي با خيره‌شدن به آن‌ مي‌توانم "جنونِ نصير" را تجربه كنم. چرا به حقيقتِ آبي اين چشمان ايمان نياورم؟ وقتي اين چشمان وجودم را از حقيقت لبريز مي‌سازد، به روشن‌شدگي دست مي‌يابم و «بودا» مي‌شوم. با نوشيدن شرابِ اين چشمان مي‌توان به خلسة بوداشدگي دست يافت، به حقيقت ايمان آورد و تا ابدالاباد "بودا" ماند، و اورنگ، آري "علي بابا اورنگ" اعجاز اين چشمان را بيش از هركسي دريافته است و چقدر خوب حقيقتِ اين نگاه ناب را به نگاهي حسي و قابل ديد ترجمه كرده است. نمي‌دانم اورنگ چگونه توانست به اين خلسة عارفانه دست پيداكند و چقدر برايش كيف‌آور بوده است؛ دستانِ مقدسِ اورنگ چگونه اعجاز اين نگاه را كشف كرد و چگونه اين چشمان آبي در دستانِ اورنگ نمودارشد و با او به زبان رنگ سخن گفت، همان‌گونه كه خدا در كوه سينا بر موسي متجلي گرديد و موسي كليم شد، اورنگ، «كليم‌نگاه مزاري» است، با چشمان آبي مزاري "سخن" گفته است! اين نقاشيِ جوششِ عشق اورنگ است، بيان‌گر "ايمان" او كه ايمان را در رنگينِ‌كمان نگاه مزاري تجربه مي‌كند. اين چشمان سكونت‌گاه خداوند است و مسجد و محرابي كه آذان حقيقت جلوة بصري پيدا كرده و اورنگ توانست در پناه حقيقتِ اين چشمان،"حمد" و "توحيد" را به زبانِ آبي رنگ‌ها تلاوت نموده و كلامِ شنيداريِ خدا را به كلام بصري و ديداري بدل كند. اين چشمان «بيضاءٌ للناظرين» است، سرودهاي مقدس "موسي" را مي‌سرايد و كلامِ خدا را به او وحي مي‌كند: "اي موسي! اي موسي!" «برخيز و پيش روي اين قوم روانه‌ شو، تا به زميني كه براي پدران ايشان قسم خوردم كه به ايشان بدهم داخل شده، آن را به تصرف در آورند(تثنيه، ۱۰: ۱۱)»
Recent Activity  
FarzandaneBaba favorited a video (7 months ago)
 
 
FarzandaneBaba favorited a video (7 months ago)
 
 
FarzandaneBaba favorited a video (7 months ago)
 
 
FarzandaneBaba favorited a video (7 months ago)
 
 
FarzandaneBaba favorited a video (7 months ago)
 
Channel Comments (4)
jamalhazarah (4 months ago)
سلام بر روح مزاری بزرگ وسلام بر رهروان وفرزندان شهید عدالت وازادی مزاری بزرگ
emalzafar (7 months ago)
baradri mohtaram ba arzi salam ba shoma wa tamami rah rawani ostadi shahed MAZRI ! tashakor az shoma montzer vidio hi nowe shoma khodawand shomara hefz wa mowfaq dashta bashad
asadhamkar (1 year ago)
Salam khobi  .
Tashakkur az komment e ke barayem gozashti .
JORBASHI.
FarzandaneBaba (1 year ago)
اسد بودا) مزاري، براي مردم ما اولين و آخرين «بيانِ‌حكيم» است. تاريخ(ما، كلام ناگفته است و مزاري تنها «كلامِ‌ناطق» كه تاريخ ما را باز مي‌گويد مزاري، آيه مجيد "هستندگي" ما است